همین لحظه ی که قلم رابه رقص درمی آورم تاشاید نقطه ی درروی کاغد به ثبت برسانم خود نظاره گرم که چه خبری است ؟خبری که باور کنید جوهره قلم ازنوشتن غم ،آه ،ناله های بلند زنان وکودکان شیرخواره وسلی های زهراگونه، چوب های که برای امنیتی استفاده میشوند، ودست وسروصورت زنان نامحرمان که برای رهای مردانشان پایان سال آمده اند لمس میکنند، خجیل گشته وازبسکه به گریه درآمده است به غلظت گرویده دیگرتوان رنگ روان راندارد.
وهرچه قلمم را به دهن میزنم تاشاید دوکلمه بامن سخن بگوید ولی فائده ندارد!
خود میبینم که زنان کهن سال ،جوان وفرزندان تازه بدنیاآمده، آمده اند درپشت میله ها اردوگاه استاده اند.
بهر سئوالی رفتم ،فرزند خرد سالی را دیدم که برایم قابل توجه بود باخود گفتم ازآن سئوالات باید بکنم که بهرچه آمده است؟
گفت: من تازه دربیمارستان ازبهشت برین به جهم سوزان آمده بودم، دیدم که مادرم درانتظار بابایم نشسته ،تابی آید مصارف بیمارستان راپرداخت نموده، مرادرآغوش گرم پدری اش قراردهد. ولی بعد ازلحظات مادربزرگ پیرم،عصابدست ولرزان،لرزان، باعینک تهی استکان آمد ،خیال کردم که مرادرآغوش میگیرد اما لهجه پیرانه ی او مادرم را به گریه انداخت تااینکه چشم هایم را ازگریه پاک کردم خودم را درپیش اردوگاه دیدم که بابایم را درپیش چشمم طرف مرز میبرند ومن کاری نتوانستم.
به اوگفتم چرا بازگریه می کنی ؟
گفتا:چراگریه نکنم؟ برای آزادی او بهانه ی نبود؛ چون مدرک داشت،ولی همراهش نبود وحال که آورده ام می گویند: دیرشده است!پدرم راغریبانه میبرند.واوازپشت شیشه دست تکان میدهد وچوب روی چوب دستان اورانوازش میدهند.و...
خلاصه سخن به ایجارسید قلم بگفتا که به یاد آنروز افتادم که آخوندم می فرمود:قلم ایجا رسید وسربشکست!
| نوشته شده در: پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 توسط: سیدرضا کوه بیرونی
| 






