تبليغاتX
مشعل - قلم اینجا رسید وسربشکست!

مشعل

مشعل به بیان حقایق راجع به دین ومذهب مهاجرین افغانستانی وعلما وطلاب و...می پردازند

توضيحات

من آن کسی هستم که بابا ومادرم جنت رضوان رابه دو گندم بفروخت، در حوالی کوههای سر بفلک کشیده ی بابا، سرچشمه ی دریای هلمند ، دریای هامون ، زادگاه سید جمال الدین ها، بوعلی سیناها و... وقلب آسیا چشم به عرصه ی گیتی نهادم .مدت هاست که بادرد ورنج هجرت دست پنجه نرم می کنم، ودر دانشگاه های خارج از کشور الف را نیم خیزمی نمایم تاشاید از این طریق سهمی درمیهن عزیزم داشته باشم. ودر کنار تحصیلاتم هر از گاهی دست به کیبورد میبرم تا از دوران هجران ، زمانه وحقوق مهاجرین خارج ازکشور مطلبی بنویسم وبا آغوش باز به استقبال نظریات طلایی خواننده گان محترم بروم واز انتقادات آنها فیض بیکران ببرم
(ان شاءالله)

پیوندها

خبرنامه





Powered by WebGozar

>

لوگو دوستان

لوگو من



كد لوگو من:

لوگو دوستان:

كد لوگو دوستان


بالا   پایین   ایست


پست شماره: 28

همین لحظه ی که قلم رابه رقص درمی آورم تاشاید نقطه ی درروی کاغد به ثبت برسانم خود نظاره گرم که چه خبری است ؟خبری که باور کنید جوهره قلم ازنوشتن غم ،آه ،ناله های بلند زنان وکودکان شیرخواره وسلی های زهراگونه، چوب های که برای امنیتی استفاده میشوند، ودست وسروصورت زنان نامحرمان که برای رهای مردانشان پایان سال آمده اند لمس میکنند، خجیل گشته وازبسکه به گریه درآمده است به غلظت گرویده دیگرتوان رنگ روان راندارد.

وهرچه قلمم را به دهن میزنم تاشاید دوکلمه بامن سخن بگوید ولی فائده ندارد!

خود میبینم که زنان کهن سال ،جوان وفرزندان تازه بدنیاآمده، آمده اند درپشت میله ها اردوگاه استاده اند.

بهر سئوالی رفتم ،فرزند خرد سالی را دیدم که برایم قابل توجه بود باخود گفتم ازآن سئوالات باید بکنم که بهرچه آمده است؟

گفت: من تازه دربیمارستان ازبهشت برین به جهم سوزان آمده بودم، دیدم که مادرم درانتظار بابایم نشسته ،تابی آید مصارف بیمارستان راپرداخت نموده، مرادرآغوش گرم پدری اش قراردهد. ولی بعد ازلحظات مادربزرگ پیرم،عصابدست ولرزان،لرزان، باعینک تهی استکان آمد ،خیال کردم که مرادرآغوش میگیرد اما لهجه پیرانه ی او مادرم را به گریه انداخت تااینکه چشم هایم را ازگریه پاک کردم خودم را درپیش اردوگاه دیدم که بابایم را درپیش چشمم طرف مرز میبرند ومن کاری نتوانستم.

به اوگفتم چرا بازگریه می کنی ؟

گفتا:چراگریه نکنم؟ برای آزادی او بهانه ی نبود؛ چون مدرک داشت،ولی همراهش نبود وحال که آورده ام می گویند: دیرشده است!پدرم راغریبانه میبرند.واوازپشت شیشه دست تکان میدهد وچوب روی چوب دستان اورانوازش میدهند.و...

خلاصه سخن به ایجارسید قلم بگفتا که به یاد آنروز افتادم که آخوندم می فرمود:قلم ایجا رسید وسربشکست!



| نوشته شده در: پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 توسط: سیدرضا کوه بیرونی |

آخرين مطالب

دموكراسي
سياست خطرناك
صندلی داغ
آغاز کل شئی بانام مولا علی (ع) شیرین است
قلم اینجا رسید وسربشکست!
سفید سنگ
اربعين روزوصال
غزه این جاست!؟
عید سعید غدیر مبارک
دختری تنها
فکر چوپانی
پیام حضرت بابا
سوغاتی ازیادرفته
نیروهایی چماق بدستان!!!
آغاز دوران جدید کوچی ها!!
چراکوچی ؟
سخنی چند باروزنامه ی جمهوری اسلامی
کبوتران
چوکی خدمت برای ملت، یاارث پدری؟!!
جشن نوروز

CopyRight © http://behsood.blogfa.com .:. Template Designer: GHALEBKADEH