چون خداوند نتوانست هم ساز وهم طراز خودش را بیافریند این حسرت را از ابتدای خلقت با خود داشت، تاروزی آن را جبران کند.
هزاران سال گذشت واین افسوس همچنان برآزارش افزود ودل عرشیان را بسی آزرد. تااینکه خداوند از خود منصرف شد ولاجرم عشق او برجهان تابید وبه صورت دو هم کفو وهم طرازی تجلی کرد،که تنها نمونه ی تاریخ عالم شد :علی وفاطمه! لولاک لولاک لهلک الأفلاک! واین اراده ی خداوند بود که یکبار اتفاق افتاد الی یوم القیامه.وگرنه شریف ترین آدم حبیب خدامحمد مصطفی(ص) بود که ازمیان مخلوقات سه چیز را برگزید: نماز، عطر و زن.
واین محبوب عاشق، زنان بسیاری را برگرفت ولی هیچ یک هم کفو وهم طراز ش برنیامد ،جز خدیجه که آنهم چهل سال با حبیبش تفاوت داشت ! سرانجام این حبیب دلداده باحسرت تمام حبیب آسمانی اش را برگزید ودل وجانش را تمام بدو سپرد! ...بلی الرفیق الاعلی!
این فراز ازسخن برآن بود تا برلولیان شهر آشوب بیاشوبد وفغان برآورد که هان! اگر به طول زمان به دروازه شهر بنشینید ویا ناشکیبا پهنای زمین را درنوردید، مجالست همسری را بیابید که از هر لحاظ هم طراز وهم ساز زندگی تان باشد. هیهات!
ولی کجاست خوشبختی که از حریف شهر وتنهای از کاروان مانده ، درس عبرت برگیرد؟ ازین روست که "سهی قدان ماه سیما" چراغ آرزو برمی افروزند وبه دور شهر همی چرخند که : از همه کس ملولم و"بهترین جوانیم" آرزوست. اگر فغان ازهمه زنان عالم برخیزد که :"می یافت نشود جسته ایم ما". باز جرس وار فریاد میدارند": آن که می یافت نشود آنم آروزست."
ازدیر بازیست که دخترکان سرزمین افغان ستان با جبر اجتماعی از سینه گرم مادرانشان جدا وبه آغوش سرد پیران سالخورده سپرده می شوند. واین طفلکان معصوم ، دلبرکان نازک اندام بزم طربناک ولی وحشت ناک ریش سفیدان قبیله می گردند. ودرحقیقت فرشته گانی لطیفی را میمانند که دربند شیاطین افتاده اند ودرآتش شهوت دیوان مست کرده خاکستر می شوند. واین پدیده درکشور ما یک واقعیت است نه یک واقعه. گویا سرنوشت این دختران در دوسری رشته ی تفریط وافراط گره خورده اند. درافغانستان دخترکان خردسال درپای هوس پیران قربانی می شوند ولی در میان مهاجران افغانی درایران دختران خود را به پیری می رسانند. آن یکی را به پیران می دهند واین یکی را فلک به پیری می برند .علت آنست که بخت زلال این د ختران در جام تیره ی محیط شان رنگ می پذیرد، وسرنوشت شفاف شان درسیاهی سنت های ناصواب جامعه نا پدید می گردند. وفتوای همین سنت اوهامی است که ازبک، تاجیک ،هزاره وپشتون برهمدیگر حرام ،وسید وهزاره پیوند شان تحریم ،وایرانی وافغانی پیوند شان نامشروع ومزید برعلت پیوند دانشگاهی وحوزوی ناممکن است . وگرنه دردادگاه وجدان به فتوای عشق همه ی این حر مت ها حرامست.
خود می شناسم، دلداده ای را که پدرش با دیوار تعصب قومیت میان او ودلبرش جدایی انداخت. واکنون سالهاست که گل سرخ زندگی اش در ورای این دیوار تنهای چشم انتظار تقدیر پریشانی هاست. وازین روزگار سیه، سی واندی سال براو می گذرد واو بیچاره ای است که ازبهار جوانی گل عیش نچید ه به خزان پیری پرپر شده است.
درایران با آنکه شعار وحدت حوزه ودانشگاه به واقعیت می رسند. ولی واقعیت دیگر اینکه دانشگاهی وحوزوی خود را هم کفو وهم طراز همدیگرنمیدانند.
تعجب براینکه تقریباَ تمام دختران روحانیون از جوانان حوزه وی نفرت دارند، وآنان را همساز عشوه وناز خود نمی دانند وازآن طرف هم ، بوسه ی لبان جوان کارگر را تلخ وآغوش اورا سرد ترازآن که عشق مستانه ازآن جوشش کند. واز دیگر جانب جوان دانشجوی مهاجر هرچند که جوانست وجویای نام ولی با دست تهی از نان. چه آ نکه حق اشتغال به کار فنی ورسمی را ندارد. وسرانجام این دانشجو همان کارگر بنا می شود ،شاید افتاده تراز او. ازین روسالهاست که دختران دانشجوی مهاجر درخوابگاه های دانشجویی لذت جوانی ندیده تجربه ی پیری را می آموزند. وروح نازک شان را به افسردگی و"تن سیمین" خودرا به فرسودگی سپرده اند. ویا درخانه یی تنها، پشت دری انتظار چشم به راه مانده اند. روزها در غم او شب می شود ولی دراین سرای بی کسی کسی به در نمی زند.
دراین خیابان سکوت زندگی هیچ رهگذری به صلای او جواب آشنای نمی دهد . چون که هیچ د ختری گلی همیشه بهارنیست، آنگاه که ازطراوت بیفتد ،هیچ بلبلی براو نخواهد نالید.
چون که گل رفت، گلستان در گذشت / نشنوی زین پس زبلبل سرگذشت (مولانا)
بنابراین می توان گفت که ،علم تنها امتیاز زندگی نیست چه آنکه تنها با علم نمی شود زندگی کرد، مگر اینکه اخلاق به علم ،روح ولطافت ببخشد. تنها با پول همی نمی شود زندگی کرد چه آنکه عصاره ی پول، نان است ونان فقط غذای جسم است نه غذای روح. قدرت هم امتیاز نیست زیرا قدرت خشین است وهمیشه پیوند را با زنجیر استوار می گرداند.
حال آنکه ازدواج واقعی پیوند دوروح است با همدیگر. به زیبایی هم نمی شود اطمینان کرد. چه آنکه هربهار به دنبال خزانی دارد. دراصل همه ی اینها امتیاز اند ولی خود درزوال وزود گذرانند. آنچه که ممتاز از همه ی امتیازهاست ،نامیرا وجاویدانی ؛همانا عشق است وبس! واین عشق است که همه ی خوبی ها را با خود به ارمغان می آورد.
| نوشته شده در: سه شنبه پنجم آذر 1387 توسط: سیدرضا کوه بیرونی
| 






