سوغاتی های ازیادرفته
امسال نیز همانند سال گذشته رفته بودم برای بوئیدن بهترین عطرهای جهان یعنی خاک وطن. ووقت از زنجیر های غربت گذرکردم درتمام وجودم احساس کردم که همانند پرنده از قفس آزاد شده ام زیرا وارد لانه ا ی شدم که حیات وزندگی مردم یک قاره به آن بستگی دارد ،هرروز بهتر ازروزدیگربرایم میگذشت زیرا: هرات وقندهار،کابل ودره ی میدان، ازهمه مهمتر؛ سرچشمه های دریای هامون و هلمند،بند امیر وآبشار هایی که به زیبای تمام مناطق افزده اند،مرا این قدر شیفته خویش میکرد که دل تنگم می خواست سال های سالیان به نظاره ای آنها بنشینم تاازچشمه ی بکران آنهاسیرآب شوند.اماچاره ی نداشتم باید از آنها برای ادامه ی تحصیل تامدت دیگرخداحافظی میکردم. ولی به دل خوشی اینکه سوغاتی پور بهاوارزشمندی برای خوانندگان وبلاکم تقدیم بکنم .اماوقت به نزدیکی زنجیر های زندان غربت وآوارگی رسیدم یک دفعه چشمانم به پرنده گانی افتاد که دردام های صیادان پروبال میزنندوبا گردن های کج ومهوج در انتظارآزاد ی زنده ویامرده هایش هستند،بادیدن یک چنین منظره ی که هیچ کاری ازدستم بر نمی آمد به غیر از گریه نتوانستم کاری بکنم. وهرچه به محل سکونتم یعنی پای تخت نزدیک تر می شدم به این غم هایم افزوده میشد وخودم را مذمت میکردم که چرا باز به این جا آمده ام؟
گرچه آمدنم بسیار کوتاه بود اما این قدر غم دیدم که سوغاتی ها از یادم رفت به جایی آن مطلب را قبل از سوغاتی لازم دانستم بنویسم تا شاید از این طریق من هم در غم مادرها،پدرها،علی اصغرهاو.... شریک باشم ودرد خوانندگان را نیز از طریق نظریات برای تسلی خاطر باز ماندگان منعکس بکنم.
لذا این دفعه سوغاتی به شماخواننده گان تقدیم میکنم که شما نیز با بیان احساسات وعواطف خویش بنده را یاری نمائید.




![]()






| نوشته شده در: پنجشنبه دوم آبان 1387 توسط: سیدرضا کوه بیرونی
| 






